9 ...

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت23:49توسط يک آشنا |
آهای...اردیبهشت!!!
آبروی بهار
به طراوت قد و بالای
توست !
از:حمیدرضا رمضانی
+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت21:42توسط يک آشنا |
آخرین حرف!!!
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا …!
(دکتر شریعتی)
+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت20:46توسط يک آشنا |

درالتهاب تمام این ثانیه ها
تنها بهانه برای این خنده های کاغذی
ترس عمیق تبعید بود و بس
به نگاهم طعنه نزن..!
باور کن ...باران نمی بارد
حس نمناک خیالت
ترجمه ی اشک ها و خنده های من است..
...
۲۳ بهمن ۸۷ فاطیما
+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت0:9توسط يک آشنا |
تنها
سنگ از دست پسر بچه رها شد وبه سینه شیشه خورد.
شیشه که صدپاره شده بود گفت:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی با سنگ هم موهبتی است.
از:سهیل میرزایی
+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت22:4توسط يک آشنا |
...!
مسئله دیگر بودن یا نبودن نیست
مسئله چگونه بودن .. مسئله چرا نبودن است ....!

شاعر:فرزانه ناظری
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت0:11توسط يک آشنا |
مرتضی عبدالهی
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت12:0توسط يک آشنا |


